تبليغاتX
وارونه
زمین پر از ستاره ست...چمن تو آسمونه

مرد ته سیگارش را له کرد توی جاسیگاری. پقّی زد زیر خنده و گفت«پنج تومن؟ اونم رهن کامل؟!»

وقتی دید جدی نگاهش می­کنم گفت«داداش انگار تو این مملکت زندگی نمی­کنی! دمت گرم دیگه!»

گفتم«حالا یه صدتومن هم اجاره داشت خیالی نیست»

دودش را از پنجره بیرون داد. نگاهم کرد. انگار به بچه یتیم نگاه می­کرد. خنده­­اش کاملن محو شده بود.

«خیلی باید بری پایین تر. حداقل پنج تا چهارراه. اونجا ایشالّا گیرت می آد»

گفتم«از صبح تا حالا هرچی بنگاه بوده رفتم. دیگه پاهام نا نداره. شما یه موردی که نزدیک باشه به این رقمو معرفی کنید، من بقیشو با صاحبخونه حل می­کنم!»

گفت«ببین عزیز من! بنده این قیمتایی که به شما می­گم زیر قیمتیه که خود صابخونه­ها سپردن. من جای چونه با اونا رو هم حساب کردم. خیالت تخت»

بعد دست کشید روی شکمش و هم ­زمان خمیازه­ی بلندی کشید.

گفتم«حالا یه نگاه دیگه تو دفترتون بندازید شاید یه چیزی پیدا شد!»

مرد دست دراز کرد پاکت سیگاررا از روی دفتر برداشت. پاکت را وارونه کرد و تقّی زد پشت پاکت. سر سیگار را که بیرون آمده بود گرفت سویم.

گفتم«نه نمی­کشم!»

بلند شد ایستاد. پاکت را گذاشت توی جیبش. کتش را از روی صندلی برداشت و دستهایش را از توی آستین­ها رد کرد. بلند گفت«هی مرتضی! من دارم می­رم بانک. این یارو اومد نگهش دار تا برگردم»

بی­خیال از کنارم رد شد و رفت بیرون.  صدای باز شدن ماشینش آمد. ماشینش  گازید و دور شد. بلند شدم.

نزدیک ظهر بود. هوا گرم­تر شده بود. جلوی بنگاه ایستادم و فکر کردم از کدام طرف بروم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:11  توسط هیوا  | 


 

از روی پل هوایی نوک برج میلاد را می دید که تا ابرها رفته بود. به ساعتش نگاه کرد دیرش شده بود،

 

چادرش رابالا تر کشید و سرعتش را بیشتر کرد.حس کرد پاهایی به او نزدیک می شود،سرعت پاها هر

 

 لحظه بیشتراز پیش میشد روی پل کسی جز او نبود.انگشتانش را دور بند کیف محکم کردوخودش را

 

کنارترکشید.انگار سرعت کسی که از پشت می آمد بیشتر شده بود.مثل همیشه قلبش به تپش افتاد وخودش

 

را آماده کرد.صدا ناگهان قطع شد.

 

- ببخشید اینجا نانوایی سراغ دارید؟

 

برگشت وبه مرد نگاه کرد لباس یکدست خاکستری تنش بود و روی صورت ولباس هایش دایره های 

 

کوچک وبزرگ رنگ شتک زده بود.

 

- نمیدونم!    

- ببخشیدخواهر

 

مرد از کنارش رد شدوباسرعت ازآن طرف پل پایین رفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:55  توسط هیوا  | 


درجنگلی که راه درچشم های تو گم کرده است، درآسمانی که دست های باکفایت توست،

 

ماگم شده ایم

 

 در الفت بادوآب، درگلدانی پشت پنجره ی عشق میان روزن بهار،

 

ماگم شده ایم

 

در کرسی آرام ماه با شب های تاریک روی دانه های تسبیح واشک 

 

 ماگم شده ایم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:56  توسط هیوا  | 

 


الان ساعت هفت بعداز ظهر 5شنبه ست. خانه ساکت ساکت است و من دلم من مثل قورباغه برایت پر می زند!. شاید بگویی آخر قورباغه ها که پر نمی زنند اما مگر نه اینست که در فرهنگ رمز آمیز ما هر اتفاق ناشدنی شدنی است . مگر نه این که خودت گفتی« میمونهایی که همدیگرو اذیت می کنن خدا می برتشون جهنم و می دتشون دست هیولاها تا بسوزوننشون؟!
وقتی در فرهنگ لغات ما می شود به یک گربه ی سیاه بوگندو گفت «جوبوی!» آیا پرواز قورباغه ها محال است؟! پس مطمئنم به خاطر استفاده از این واژه حساسیت بی خودی به خرج نمی دهی. بگذریم. داشتم می گفتم دلم برایت تنگ شده. البته همیشه از ساعت 5 به آنور این حس را دارم اما عصر 5شنبه و جمعه همیشه بیشتر است.
گفتم خانه مان ساکت است چون کسی نیست. وقتی از کارخانه ی چوب برگشتم دیدم مامانم اینها دارند می روند خانه ی دایی ام . گفتند تو هم بیا که نرفتم. خیلی خسته بودم. کارخانه توی جاده ساوه بود. صبح وقتی برای تصویر گرفتن می رفتیم فکر می کردیم دو ساعته تصویرها را می گیریم و برمی گردیم. اما دیدیم کارخانه اش از آن حسابی هاست و یک خط تولید به تمام معنا. سه تا سوله داشت . یکی برای ساخت کابینت. و دوتای دیگر برای ساخت انواع درهای چوبی. تصورش را بکن چوب خشک وارد کارخانه می شد و کابینت بیرون می رفت و ما قرار بود این مراحل را یکی یکی به تصویر بکشیم.
یک طرح کابینت هم دیدم که خیلی خوشم آمد. تو هم حتماً خوشت می آید.با مدیر کارخانه هم دوست شدیم حسابی. قول می دهم فقط پول تولیدشان را حساب کند باهامان. چرا می خندی بدجنس؟! این خط این نشان . اگر اینگونه نشد؟!

موقع نهار برایمان آبگوشت آوردند. صاحب کارخانه صد وپنجاه کیلویی وزن داشت.وقتی لقمه ها را دهان می گذاشت صدای نفس هایش را می شد شنید. چقدر چاقی بد است دلم نمی خواهد هیچ وقت چاق شوم. تو هم مواظب باش چاق نشوی! همین جوری که هستی بمان .
راستی پسری که پیازهای آبگوشت راآورد دستهاش  پر از زیگیل های گنده بود. باور می کنی هر کدامش به اندازه ی یک نخود یا حبه انگورریش بابا بود؟ سفید سفید هم بود. گوشتی و پر ملات. اول فکر کردم چسب چوب و این حرفهاست که توی کارخانه زیاد پیدا می شود اما وقتی با دقت نگاه کردم  مطمثن شدم.وقتی رفت پیازها را یواشکی بردم شستم. یکجور که نبیند. کار بدی کردم ؟

راستی دوتا طرح فوتوشاپ ساسان را هم زدم امیدوارم خوشش بیاید.

هرازگاهی هم کامنت هایت راچک کن شایدخضعبلاتی نوشته باشم. بابت چرت و پرت هایی هم که گفتم و حوصله ات را سر بردم معذرت.
خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط هیوا  | 


با خودم فکرمیکردم برای اولین مطلبم چی بزارم که چشمم افتاد به مجموعه شعر باز باباران.دو شعر زیر

ازاین مجموعه ست که تقدیم میکنم به همه ی دوستان.

باز با باران

 باز ابر مهربان نوبهار

 

برفراز آسمان پروازکرد

 

دست خود را برسرصحراکشید

 

اخم سبزغنچه ها رابازکرد

 

بازمادر،درکنارپنجره

 

کوهساران راتماشامیکند

 

بادلی سرشارازمهروامید

 

رقص باران راتماشامیکند

 

بازقلب گوسفندان می تپد

 

درهوای سبزه های دشت وکوه

 

می برد باقصه های خود پدر

 

بازماراسوی باغی پرشکوه

 

بازبا باران دلم پرمی کشد

 

سوی دشت وسوی آلاچیقها

 

می رود تاانتهای آسمان

                            

                               می رود تابی نهایت،تاخدا

 


بهار، پرده وقالی

 

چقدر پنجره تنهاست

 

ودست باغچه خالی ست

 

درخت،شاخه وبرگش

 

دچاربی پروبالی است

 

دل درختچه ها خوش

 

به برگهای خیالی ست

 

فضای سوخته ی باغ

 

پراز کلاغ زغالی است

 

ولی کنارمن،اینجا

 

بهار پرده وقالی ست

                                                                        

                                                                            بیوک ملکی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:2  توسط هیوا  | 

سلام!!!!!

من اومدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:26  توسط هیوا  |