|
زمین پر از ستاره ست...چمن تو آسمونه
|
معاونت مجلس وامور شهرستانها طبقه ی دهم ساختمان اداری ست ( ساختمانی در نبش خیابان ولیعصر که اکثر بچه های دانشکده به دلیل گره هایی که کارکنان طبقه هفتم این ساختمان در طی مراحل اداری استخدام برایشان ایجاد کردند از آن دل خوشی ندارند) ومن چند صباحی ست که به طوررسمی دراین معاونت مشغول به کار شده ام.این دنیا همه چیزش وارونه است من با گرایش تصویربرداری باید به هر زوروضربی مونتور شوم حیف ازآن همه واحد نورپردازی وتصویربرداری که دردانشکده گذراندم.از همه بدتر ساعات کاری آنجاست از هشت صبح تا چهار بعدازظهر یعنی کاملن اداری.اگرکاری برای انجام دادن وجودنداشته باشد باید درمحل کارت بنشینی ومگس بپرانی واز طبقه دهم تعداد اتومبیل های درحال گذر خیابان ولیعصر را بشماری وازهمان جا زل بزنی به پل پارک وی .البته اینکه بچه های دانشکده درجایگاه واقعی خودشان قرار ندارند به گردن آنهایی ست که درکمیته ی تعیین محل خدمت نشسته اند و دهان نامبارکشان جز به ضرر بچه های دانشکده وتبعید کردنشان بازنمیشود.اظهارنظرهای این چنینی :جانیست بهتر است که شما درفلان جا باشید ،فلان شغل برایت خوب نیست و...این درحالی ست که حدود سه هزار بازنشسته در سازمان مشغول به کارند وخیال تکان خوردن وجا برای جوانان بازکردن را ندارند.تمام مزایا و...که خیلی ها را آنجا پابند کرده برای کسی مثل من که باانرژی دلش به انجام کارهای تولیدی خوش بوده است رنگی ندارد.
صبح دختری از کرگز تماس گرفت. یکی از همانهایی که تو سفر مشهد دو سال پیش همراهمان بود ازیکی از محروم ترین روستاهای دور افتاده ی ایران. خیلی صمیمانه حرف می زد. انگار سالهاست که مرا می شناسد. چه صفایی دارند این روستاییها گفت: نامزد کرده. توی سفر مشهد می گفت می خواهد معلم شود ولی خوب روستایشان مدرسه ی راهنمایی ودبیرستان ندارد واوهم ترک تحصیل کرده،دلم برای آن همه استعداد و شورنوجوانی سوخت. تنها کاری که ازدستم برمی آید این است که ازاعماق وجودم برایش آرزوی سلامتی وخوشبختی کنم.
همه را صف کرده بودند که قبل از اعزام واکسن بزنند.خودش را به هرکاری زد که واکسن نزند.می گفت من قبلن جبهه بوده ام احتیاج به واکسن ندارم.چند بار هم خواست یواشکی ازصف رد بشود اما نگذاشتند.نوبتش که شد،بالاخره معلوم شد چرا طفره می رفت.دستش مصنوعی بود! برش گرداندند.
منبع:سرداران عشق
روز اولی که وارد کلاس پروفسور عطایی شدم خیلی استرس ودلشوره داشتم. پرفسورمردی میانسال، قدبلند کت وشلواری (البته گاهی هم اسپرت پوش)وعینکی بود البته خیلی هم با ابهت.بچه های کلاس ما تقریبن همه کلاس زبان رفته بودند ونسبتن خوب حرف می زدند ولی من به جز کلاس های زبان دانشکده که خیلی هم سطح ضعیفی داشت کلاس زبانی نرفته بودم.کلاس استاد شامل مکالمه ی مقدماتی وپیشرفته بود،کلاسی جالب، تعاملی وانرژی بخش، بسیار دقیق روی تلفظ ها و به کارگیری قواعد صحیح. استاد جملات را به فارسی وانگلیسی می گفت و بچه ها تکرارمیکردند.یادداشت کردن تو کلاس پرفسورممنوع بودباید تمامن گوش می شدیم. استاد ازهمان ابتدای جلسه با voice recorder شروع به ضبط کردن می کرد ودرانتهای کلاس cd کلاس را به بچه ها تحویل می دادماهم دائم باید این cdها را گوش می کردیم. توی این چهار ماه حجم درسی که آموختم قابل قیاس با هیچ دوره ایی از زندگی تحصیلی ام نیست،من اعتراف میکنم که تا قبل از این کلاس هیچ گاه انقدردرس نخوانده بودم. افسوس می خورم که ای کاش مسئولین دانشگاه قدر چنین اساتیدی را می دانستند.پرفسور بانظم ،جدی ودر کارش ماهربود،در تمام این دوره نه دیرآمد ونه زود رفت ونه لحظه ایی ازوقت کلاس را به بطالت گذراند.لهجه اش بیریتیش بود البته درسطح بسیارعالی.هفته ایی چهار جلسه و جلسه ایی سه ساعت با استاد کلاس داشتیم.روان شناس باهوشی بود اگر یک لحظه از کلاس غافل می شدی یا تلفظ کلمه ایی را به درستی نمی دانستی سریع مخاطب قرارت میداد وازت می خواست جملات را تکرار کنی.با وجود حجم زیاد درسی که هر جلسه از استاد می گرفتم وخستگی شدید ی که این اواخربه دلیل فشار زیاد درس وافزایش تعداد مکالمه ها در خودحس می کردم ،الان پس ازیک هفته ازپایان کلاس دلم برای استاد وکلاسش تنگ شده است.
نوشتم زندگی خواندی تکرار،تسلسل،بی او
نوشتم محبت خواندی افسانه،افسون،افسوس
نوشتم دل خواندی شکسته،سیاه،رنجور
نوشتن دین خواندی رجعت،گذشته،بی شور
نوشتم درد خواندی بی سود
نوشتم صداقت خواندی کمیاب،نادر،بی شور
نوشتم هجر خواندی منفور
نوشتم وصل خواندی ناممکن
نوشتم مرگ خواندی جدایی،فاصله درگور
آمدم بنویسم عشق گفتی بدرود
سیدجوادشبانی
مرد ته سیگارش را له کرد توی جاسیگاری. پقّی زد زیر خنده و گفت«پنج تومن؟ اونم رهن کامل؟!»
وقتی دید جدی نگاهش میکنم گفت«داداش انگار تو این مملکت زندگی نمیکنی! دمت گرم دیگه!»
گفتم«حالا یه صدتومن هم اجاره داشت خیالی نیست»
دودش را از پنجره بیرون داد. نگاهم کرد. انگار به بچه یتیم نگاه میکرد. خندهاش کاملن محو شده بود.
«خیلی باید بری پایین تر. حداقل پنج تا چهارراه. اونجا ایشالّا گیرت می آد»
گفتم«از صبح تا حالا هرچی بنگاه بوده رفتم. دیگه پاهام نا نداره. شما یه موردی که نزدیک باشه به این رقمو معرفی کنید، من بقیشو با صاحبخونه حل میکنم!»
گفت«ببین عزیز من! بنده این قیمتایی که به شما میگم زیر قیمتیه که خود صابخونهها سپردن. من جای چونه با اونا رو هم حساب کردم. خیالت تخت»
بعد دست کشید روی شکمش و هم زمان خمیازهی بلندی کشید.
گفتم«حالا یه نگاه دیگه تو دفترتون بندازید شاید یه چیزی پیدا شد!»
مرد دست دراز کرد پاکت سیگاررا از روی دفتر برداشت. پاکت را وارونه کرد و تقّی زد پشت پاکت. سر سیگار را که بیرون آمده بود گرفت سویم.
گفتم«نه نمیکشم!»
بلند شد ایستاد. پاکت را گذاشت توی جیبش. کتش را از روی صندلی برداشت و دستهایش را از توی آستینها رد کرد. بلند گفت«هی مرتضی! من دارم میرم بانک. این یارو اومد نگهش دار تا برگردم»
بیخیال از کنارم رد شد و رفت بیرون. صدای باز شدن ماشینش آمد. ماشینش گازید و دور شد. بلند شدم.
نزدیک ظهر بود. هوا گرمتر شده بود. جلوی بنگاه ایستادم و فکر کردم از کدام طرف بروم.