تبليغاتX
وارونه
زمین پر از ستاره ست...چمن تو آسمونه
صبح سواربرتاکسی ام و ترافیک شدید برایم سرگیجه می آورد یه نفر عطسه میکند بدون اینکه جلوی دهانش را بگیرد ومن می ترسم از آنفولانزای خوکی.با دستمال جلوی دهانم رامیگیرم .به محل کارم میرسم جلوی دستگاه ثبت ورود وخروج می ایستم دستگاه بعد از شناسایی من شماره ی کارمندی ام را نشان می دهد وبهم خوش آمد می گوید .سوار بر آسانسور می شوم تا به طبقه ی دهم برسم.اداره ی کل سیمای استانها روی درب ورودی حک شده است.کلید می اندازم ودرب اتاقم را باز میکنم.بلافاصله کامپیوترم را روشن میکنم ویندوز ایکس پی بالا می اید ومن شروع میکنم به کپچر کردن فیلم سینمایی که قرار است بعد از اصلاحات به دوبلاژ برود.دلم لک میزند برای یک فنجان چای دیشلمه دقیقه ایی نگذشته چای روی میزم قرار میگیرد.ومن زل میزنم به گلدانی که در ورودی اتاقم قرار دارد.کم کم سایر همکارانم هم می آیند و واحد ما پر از جنب وجوش وسر وصدا میشود.به تلفن روی میزم خیره میشوم عجب تله پاتی دارم من با این محمدرضا .می دانستم الان است که زنگ بزند .با خوشحالی از تمییز کردن خانه میگوید گاهی اوقات دلم میسوزد که چرا برای خوشحال کردندمن کارهایی را میکند که هیچ علاقه ایی به آنها ندارد.از وقتی رفتم سر کار کمتر به کارای خانه میرسم محمد رضا با اینکه  وقتی می خواهد کار خانه را انجام بدهد در اصل کارای منو بیشتر میکند ولی به هر حال همین که به فکر هست خدارو شکر.بعد از ناهار می خواهم تکالیف دانشگاه را انجام بدهم تو این ترم همه ی استادان محترم  تاجایی که ممکنه بهمون تکالیف جورواجور میدن واین سرمو خیلی شلوغ کرده.تکالیفو نصف ونیمه انجام میدم وبر میگردم به اصلاح فیلم سینمایی شکست اخبار .از کارگردان ندیده ونشناخته ی فیلم شرمنده ام.از بس روی تصاویرش زوم کردم وپلان هایش را جابه جاکردم.فکر کنم کلن یه فیلم دیگه شد.عجب دنیایی دارد این ویراستاری فیلم.دیالوگهایی که برای دوبله نوشته شده متفاوت با دیالوگهای اصلی فیلمه وهمچنین روابط افرادکاملن متحول شده .ساعت ها باید رویش کار کنم یک کارگردانی دوباره .متوجه نشدم کی ساعت هفت شد بر میخیزم با آسانسور پایین می روم جلوی دستگاه ثبت ورود وخروج می ایستم دستگاه به من خوش آمد میگوید بیرون به شدت بارون می آید ومن با خودم لج می کنم وتا سر نیایش پیاده میروم.مثل موش آبکشیده شدم.ماشین ها کلاس می گذارند ودر شب بارانی نگه نمی دارند فقط در بست میروند.بلاخره بعد از بیست دقیقه سوار تاکسی می شوم وخوشحالم از اینکه فردا روزم دست خودم است نه سازمان ومحمد رضا کمتر مجبور است غذا بپزد ودلم برایش ریش شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:13  توسط هیوا  | 

یه دوست خیلی خوب پیدا کردم که محیط غیر قابل تحمل اداره رو برام قابل تحمل و دلپذیر کرده.ازش خواستم اولین جمله ایی که به ذهنش می رسه رو بگه اولش غافلگیر شد ولی بلافاصله گفت:ما همه روزی از اینجا می روییم  کاش این پرواز راباور کنیم.وقتی منصفانه فکر میکنم میبینم که من چقدر مرگ رو از خودم دور دیدم چرا هراز گاهی خودم رو زیر خروارها خاک تصور نمیکنم.چرا به این فکر نمیکنم که شاید وقتی برسه که دیگه وقت جبران کردن خیلی از چیزها رو نداشته باشم وهزاران چرای دیگه...باید این جمله حضرت امیر رو مثل همه جملاتشون طلا گرفت "به حساب خود برسید قبل از اینکه به حساب شما برسند."

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:6  توسط هیوا  | 

پاک ومنزهی تو ای خدایی که جزتو خدایی نیست به تو پناه آوردم به تو پناه آوردم مارا ازآتش قهرت آزاد کن ای پروردگار من. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:24  توسط هیوا  | 

 

معاونت مجلس وامور شهرستانها طبقه ی دهم ساختمان اداری ست ( ساختمانی در نبش خیابان ولیعصر که اکثر بچه های دانشکده به دلیل گره هایی که  کارکنان طبقه هفتم این ساختمان در طی مراحل اداری استخدام برایشان ایجاد کردند از آن دل خوشی ندارند) ومن چند صباحی ست که به طوررسمی دراین معاونت مشغول به کار شده ام.این دنیا همه چیزش وارونه است  من با گرایش تصویربرداری باید به هر زوروضربی  مونتور شوم حیف ازآن همه واحد نورپردازی وتصویربرداری که دردانشکده گذراندم.از همه بدتر ساعات کاری آنجاست از هشت صبح تا چهار بعدازظهر یعنی کاملن اداری.اگرکاری برای انجام دادن وجودنداشته باشد باید درمحل کارت بنشینی ومگس بپرانی واز طبقه دهم تعداد اتومبیل های درحال گذر خیابان ولیعصر را بشماری وازهمان جا زل بزنی به پل پارک وی .البته اینکه بچه های دانشکده درجایگاه واقعی خودشان قرار ندارند به گردن آنهایی ست که درکمیته ی تعیین محل خدمت نشسته اند و دهان نامبارکشان جز به ضرر بچه های دانشکده  وتبعید کردنشان بازنمیشود.اظهارنظرهای  این چنینی :جانیست بهتر است که شما درفلان  جا باشید ،فلان شغل برایت خوب نیست و...این درحالی ست که حدود سه هزار بازنشسته  در سازمان مشغول به کارند وخیال تکان خوردن وجا برای جوانان بازکردن را ندارند.تمام مزایا و...که خیلی ها را آنجا پابند کرده برای کسی مثل من که باانرژی دلش به انجام کارهای تولیدی خوش بوده است رنگی ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:28  توسط هیوا  | 

 

صبح دختری از کرگز تماس گرفت. یکی از همانهایی که تو سفر مشهد دو سال پیش همراهمان بود ازیکی از محروم ترین روستاهای دور افتاده ی ایران. خیلی صمیمانه حرف می زد. انگار سالهاست که مرا می شناسد. چه صفایی دارند این روستاییها گفت: نامزد کرده. توی سفر مشهد می گفت می خواهد معلم شود ولی خوب روستایشان مدرسه ی راهنمایی ودبیرستان ندارد واوهم ترک تحصیل کرده،دلم برای آن همه استعداد و شورنوجوانی سوخت. تنها کاری که ازدستم برمی آید این است که ازاعماق وجودم برایش آرزوی سلامتی وخوشبختی کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:24  توسط هیوا  | 

همه را صف کرده بودند که قبل از اعزام واکسن بزنند.خودش را به هرکاری زد که واکسن نزند.می گفت من قبلن جبهه بوده ام احتیاج به واکسن ندارم.چند بار هم خواست یواشکی ازصف رد بشود اما نگذاشتند.نوبتش که شد،بالاخره معلوم شد چرا طفره می رفت.دستش مصنوعی بود! برش گرداندند.

                                                                                                         منبع:سرداران عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:3  توسط هیوا  | 

روز اولی که وارد کلاس پروفسور عطایی شدم خیلی استرس ودلشوره داشتم. پرفسورمردی میانسال، قدبلند کت وشلواری (البته گاهی هم اسپرت پوش)وعینکی بود البته خیلی هم با ابهت.بچه های کلاس ما تقریبن همه کلاس زبان رفته بودند ونسبتن خوب حرف می زدند ولی من به جز کلاس های زبان دانشکده که خیلی هم سطح ضعیفی داشت کلاس زبانی نرفته بودم.کلاس استاد شامل مکالمه ی مقدماتی وپیشرفته بود،کلاسی جالب، تعاملی وانرژی بخش، بسیار دقیق روی تلفظ ها و به کارگیری قواعد صحیح. استاد جملات را به فارسی وانگلیسی می گفت و بچه ها تکرارمیکردند.یادداشت کردن تو کلاس پرفسورممنوع بودباید تمامن گوش می شدیم. استاد ازهمان ابتدای جلسه با voice recorder شروع به ضبط کردن می کرد ودرانتهای کلاس cd کلاس را به بچه ها تحویل می دادماهم دائم باید این cdها را گوش می کردیم. توی این چهار ماه حجم درسی که آموختم قابل قیاس با هیچ دوره ایی از زندگی تحصیلی ام نیست،من اعتراف میکنم که تا قبل از این کلاس هیچ گاه انقدردرس نخوانده بودم. افسوس می خورم که ای کاش مسئولین دانشگاه قدر چنین اساتیدی را می دانستند.پرفسور بانظم ،جدی ودر کارش ماهربود،در تمام این دوره نه دیرآمد ونه زود رفت ونه لحظه ایی ازوقت کلاس را به بطالت گذراند.لهجه اش بیریتیش بود البته درسطح بسیارعالی.هفته ایی چهار جلسه و جلسه ایی سه ساعت با استاد کلاس داشتیم.روان شناس باهوشی بود اگر یک لحظه از کلاس غافل می شدی یا تلفظ کلمه ایی را به درستی نمی دانستی سریع مخاطب قرارت میداد وازت می خواست جملات را تکرار کنی.با وجود حجم زیاد درسی که هر جلسه از استاد می گرفتم وخستگی شدید ی که این اواخربه دلیل فشار زیاد درس وافزایش تعداد مکالمه ها در خودحس می کردم ،الان پس ازیک هفته ازپایان کلاس دلم برای استاد وکلاسش تنگ شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:57  توسط هیوا  | 

یه پسرخاله شیطون دارم که تو مدرسه اسلامی سعادت آباد درس می خونه. اگه درباره این مدرسه شنیده باشید می دونید چه قوانین سختی برای ورود بهش هست. یه چیزی شبیه هفت خوان دانشکده خودمون! علیرضا می گه یه ناظم داریم که رو نماز خوندن خیلی تاکید داره. انقدر سختگیره که هیچ کس نمی تونه از دستش قصر در بره. علیرضا می گه وقتی مکبرتکبیرو می گه باب شده همه می گن چهار رکعت نماز ظهر می خوانم از ترس آقای ناظم قربه الی الله!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 9:54  توسط هیوا  | 

 نوشتم زندگی                خواندی تکرار،تسلسل،بی او

نوشتم محبت                 خواندی افسانه،افسون،افسوس

نوشتم دل                     خواندی شکسته،سیاه،رنجور

نوشتن دین                   خواندی رجعت،گذشته،بی شور

نوشتم درد                    خواندی بی سود

نوشتم صداقت               خواندی کمیاب،نادر،بی شور

نوشتم هجر                   خواندی منفور

نوشتم وصل                 خواندی ناممکن

نوشتم مرگ                  خواندی جدایی،فاصله درگور

آمدم بنویسم عشق           گفتی بدرود

                                                                    

                                                                           سیدجوادشبانی

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:34  توسط هیوا  | 


مرد ته سیگارش را له کرد توی جاسیگاری. پقّی زد زیر خنده و گفت«پنج تومن؟ اونم رهن کامل؟!»

وقتی دید جدی نگاهش می­کنم گفت«داداش انگار تو این مملکت زندگی نمی­کنی! دمت گرم دیگه!»

گفتم«حالا یه صدتومن هم اجاره داشت خیالی نیست»

دودش را از پنجره بیرون داد. نگاهم کرد. انگار به بچه یتیم نگاه می­کرد. خنده­­اش کاملن محو شده بود.

«خیلی باید بری پایین تر. حداقل پنج تا چهارراه. اونجا ایشالّا گیرت می آد»

گفتم«از صبح تا حالا هرچی بنگاه بوده رفتم. دیگه پاهام نا نداره. شما یه موردی که نزدیک باشه به این رقمو معرفی کنید، من بقیشو با صاحبخونه حل می­کنم!»

گفت«ببین عزیز من! بنده این قیمتایی که به شما می­گم زیر قیمتیه که خود صابخونه­ها سپردن. من جای چونه با اونا رو هم حساب کردم. خیالت تخت»

بعد دست کشید روی شکمش و هم ­زمان خمیازه­ی بلندی کشید.

گفتم«حالا یه نگاه دیگه تو دفترتون بندازید شاید یه چیزی پیدا شد!»

مرد دست دراز کرد پاکت سیگاررا از روی دفتر برداشت. پاکت را وارونه کرد و تقّی زد پشت پاکت. سر سیگار را که بیرون آمده بود گرفت سویم.

گفتم«نه نمی­کشم!»

بلند شد ایستاد. پاکت را گذاشت توی جیبش. کتش را از روی صندلی برداشت و دستهایش را از توی آستین­ها رد کرد. بلند گفت«هی مرتضی! من دارم می­رم بانک. این یارو اومد نگهش دار تا برگردم»

بی­خیال از کنارم رد شد و رفت بیرون.  صدای باز شدن ماشینش آمد. ماشینش  گازید و دور شد. بلند شدم.

نزدیک ظهر بود. هوا گرم­تر شده بود. جلوی بنگاه ایستادم و فکر کردم از کدام طرف بروم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:11  توسط هیوا  |